تبلیغات
::: محبت بیر بلا شیدور ... گرفتار المیان بیلمز :::












سال نو مبارك

سلام به همه دوستای خوشگل و خوش تیپ و مهربون و بامعرفت ِ باوفا ِ درس خوان خلاصه سلام به جیگرهای دل خودم

خوب هستین چه خبرها خوش میگذره دیگه خدا رو شكر

اومدم هم پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریك بگم ان شاا..سال خوب و خوش همراه با موفقیت و سلامتی واسه همتون باشه

بایرامز مبارك اولسون گوزل دوستلارم عزیزلریم چوخ ایستیرم هامیزه

راستی امروز هم چهارشنبه سوری هست نمی گم خوش نگذرونین می گم فقط مراظب خودتون باشین آخه نمی خوام هیچ كدومتون خدایی نكرده این شب رو به جای خوشحالی و شادی هم واسه خودتون هم واسه دوست و آشناها ناراحتی ایجاد كنین خوش بگذره دوستای عزیز من كه خودم امسال از هر سالی بیشتر وسایل نورافشانی گرفتم امیدوارم شمام امشب خوش باشین

من واسه اینكه معلوم نیست سال نو اینجا باشم و بتونم آپ كنم بخاطره همین از الان سال نو رو تبریك می گم جیگرها

موقع سال تحویل بهترین آرزوها رو واستون می كنم امیدوارم شمام این كارو بكنین واسه مریضها دعا كنین دیگه وارد نصیحت شدم بسه دیگه

خلاصه بگم كه دوستتون دارم قدر ستاره های آسمونی

 

سال نو -آدمی نو -افكاری نو -خونه ای نو -اهداف نو

پس تا سال 88 كه با آدمهای تازه آشنا می شم خدانگهدارتون

 

بایرامز مبارك اولسون



  نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند 1387 ساعت 01:09 ب.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | مطالب مرتبط ( عمومی ) , |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

و خدامند عشق را آفرید

و خداوند عشق را آفرید !


روز اول: در ابتدا خداوند آسمانها و زمین را آفرید
ـ نمی تونم بدون تو زندگی کنم. بهت عادت کردم. وقتی نیستی احساس می کنم یه چیزی کمه. شبها خوابم نمی بره ... همه اش یاد تو هستم ... نمی تونم حتی یک لحظه ازت دور شم. قول بده، قول بده که همیشه باهام بمونی. قول می دم همیشه باهات بمونم.

روز دوم: و خداوند آسمانها و زمین را از هم جدا ساخت
ـ من خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم ... به این میگن زندگی! عزیزم من سعی می کنم زندگی برات درست کنم که لیاقتش رو داشته باشی. البته لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست ... هنوز هم نمی دونم چطور آدمی مثل من رو قبول کردی. اما مطمئن باش پشیمون نمی شی. با بابام صحبت کردم، قرار شد خرج عروسی رو بده. پول پیش خونه رو هم ازش می گیرم. نگران نباش از پسش برمیاد ... وای که چقدر دوستت دارم!

روز سوم: و خداوند روی زمین نباتات رویانید
ـ عزیزم نمکدون رو بهم می دی؟ آره داشتم می گفتم. امروز سرکار رئیسم بهم گفت قراره ماموریت کیش رو بدن به من. خیلی عالی میشه. می دونی که همیشه آرزو داشتم اینکار رو بکنم. ماموریت یه دو هفته ای طول می کشه. الان هوای کیش خیلی خوبه. از این ماموریت که برگردم موقعیت شغلی ام بهتر میشه؛ حتی ممکنه ترفیع بگیرم. باید خودمو نشون بدم. راستی چی می گفتی؟

روز چهارم: و خداوند آسمان را به نور نیرها روشن ساخت
ـ وای چه بچه شیرینی. عین خودمه نه؟ چشاش که به خودم رفته، دهنش هم شبیه خودمه. وقتی اخم می کنه می شه خود خودم. قربونت برم. بگو بابا! بگو بابا! وای دیدی خندید؟ عزیز دل بابا خندید! چه ماهه پسرم! اِ ... چه بوئی می دی ... خودتو کثیف کردی؟ ای بابا ... برو یه دقه بغل مامانت ببینم بابا کار داره ... راستی واسه چی بریم بیرون؟ هوا کثیفه واسه بچه ضرر داره. یه کیک می گیرم همین خونه جشن می گیریم. راستی مگه تولدت ماه آینده نیست؟ نیست؟!

روز پنجم: و خداوند زمین و آسمان را به انبوه جانوران پر کرد
ـ بیا اینم خرجی این ماه. من شب دیر میام خونه. کار دارم. بعدش شاید برم پیش دوستم ... می دونی که تصادف کرده و بیمارستانه. شما شامتون رو بخورین. منم بیرون یه چیزی می خورم. راستی اینم رضایت نامه واسه این كه برای مدرسه خواسته بود. حالا کجا می خوان ببرنشون؟ والله ما مدرسه می رفتیم از این خبرها نبود! هر هفته گردش، هر هفته اردو، هر هفته سفر علمی! درسمون هم خیلی بهتر از اینا بود ... راستی واسه اون جاروبرقی که گفته بودی این برج پول نداریم ... باید ماشین رو ببرم تعمیرگاه ... بازم خرج بالا آورده! اَه چقدره این بچه ونگ می زنه. بابا اینقدر آتیش نسوزون. صدای اون بچه رو هم در نیار!!!

روز ششم: و خداوند آدم را بصورت خویش آفرید
ـ خانم این پسره چی می گه؟ ماشینو می خواد! بچه تو دهنت هنوز بو شیر میده! می خوای با دوستات بری شمال؟ معلوم نیست چه گندی بالا میارین. میرین خودتونو به کشتن می دین. نخیر لازم نکرده. هر وقت دستت تو جیب خودت رفت از این غلطا بکن. والله من سن تو بودم یه خونه رو خرجی می دادم. اینه ها این مادرت شاهده ... راست راست واسه خودش میگرده دو قورت و نیمش هم باقیه! من اینجوری حرف می زدم والله بابام همچی می کوبید تو دهنم. تازه ما اهل این قرتی بازیا نبودیم. من از همون موقع دستم می رفت تو جیب خودم. خرج همه چیم رو خودم می دادم. بابام اصلا نفهمید من چطور بزرگ شدم ...

روز هفتم: و خدا همه چیز را دید که نیکوست. پس از کار خود فارغ شد
ـ آخی. وقتی وا میستم انگاری کمرم می خواد بشکنه. چند دفعه بگم منو تو این صف گوشت و مرغ نفرست. این پسره که اومده بده بهش بره بخره. حالا چائیت به راهه؟ آی دستت درد نکنه. زنده باشی! ناهار چی گذاشتی؟ فسنجون؟ نکنه دوباره این پسره با ایل و تبارش می خوان بیان؟ ای بابا ... اینا که همین پریروز اینجا بودن. چه خبره هی میاد هی میره. با اون پسره آتیش پاره اش. اون روزی نزدیک بود ساعت عتیقه ام رو بندازه بشکنه ... آخر عمری هم نمی ذارن آدم آرامش داشته باشه. گفتیم بازنشسته می شیم یه نفسی می کشیم ...اینم به ما ندیدن. خونه شده کاروانسرا. این میره، اون میاد. آخه اینم شد زندگی؟



  نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1387 ساعت 12:10 ب.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر ...............

 

دوباره عاشورایی در تاریخ داره اتفاق می افته اینبار در غزه تو رو خدا دعا كنین خدا خودش كمكشون كنه .

 

 

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد و آدمی‌ رو به‌ خدا.

ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.

آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌كردم‌ كه‌ خورشید كوچكی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت
.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشید را پیدا خواهد كرد
.
آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد، اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد
!
آفتابگردان‌ راهش‌ را خوب می داند و كارش‌ را دقیق می‌شناسد. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، كاری‌ دیگر ندارد.

او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌كند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید...
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد و بدون‌ خدا، انسان نیز دوام نخواهد آورد.
آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ كه‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر "تویی" نمی‌ماند.

و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌كنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفتگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زیرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود
...
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظی‌ كردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ كه‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌، همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد! ولی نام‌ انسان،‌ آیا كسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم...

 



  نوشته شده در شنبه 14 دی 1387 ساعت 10:05 ق.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | مطالب مرتبط ( عمومی ) , |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

دیوانه

 

 

رابطه ی پدر و پسر با نیروی عشق

در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود

تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. در تمام بازی‌ها ورزشكار امیدوار ما روی نیمكت كنار

زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد كه در مسابقه ای بازی كند. این پسر بچه با پدرش

تنها زندگی می‌كرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه همیشه

هنگام بازی روی نیمكت كنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود

و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز

كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌كرد كه به تمرین‌هایش ادامه دهد.

گرچه به او می‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نیست این كار را انجام دهد. اما پسر

كه عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا

حد نهایت انجام میداد به امید اینكه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند.

در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شركت می‌كرد اما همچنان یك نیمكت

نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌كرد.

پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با

تصمیم او موافقت كرد زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین‌ها شركت می‌كرد و علاوه بر آن

به سایر بازیكنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی‌تمرین‌ها شركت

كرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نكرد. در یكی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی

كه پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یك تلگرام پیش او آمد.

پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالی كه سعی می‌كرد آرام باشد

زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالی ندارد امروز در تمرین شركت نكنم؟

مربی دستش را با مهربانی روی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت كن.

حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. روز شنبه فرا رسید.

پسر جوان به آرامی ‌وارد رختكن شد و وسایلش را كناری گذاشت.

مربی و بازیكنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت:

لطفا اجازه بدهید من امروز بازی كنم. فقط همین یك روز را. مربی وانمود كرد كه حرف‌های

او را نشنیده است. امكان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیكن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی كند.

اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌كرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی كنی.

مربی و بازیكنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را كه می‌دیدند باور كنند.

این پسر كه هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.


تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌كرد.

در دقایق پایانی بازی او پاسی داد كه منجر به برد تیم شد. بازیكنان او را روی دستهایشان بالا

بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر كار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترك كردند

مربی دید كه پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور كنم.

تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی كنی؟

پسر در حالی كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: می‌دانید كه پدرم فوت كرده است.

آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند كم رنگی بر لبانش نشست و گفت:

پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شركت می‌كرد. اما امروز اولین روزی بود

كه او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم كه می‌توانم خوب بازی كنم.


استعدادها و توانمندیهای جوانان، نوجوانان و نخبگان تنها با تشویق،
ارزش گذاری و بها دادن شكوفا می شوند و در این میان
نیروی عشق و اراده نیز سبب تقویت انگیزه
و عملكردی باور نكردنی و منجر به
موفقیتی حتمی خواهد شد.



  نوشته شده در شنبه 16 آذر 1387 ساعت 05:24 ب.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | مطالب مرتبط ( عمومی ) , مطالب مرتبط ( عكسهای عاشقانه ) , مطالب مرتبط ( شعر های عاشقانه ) , |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

نجات عشق

 

نجات عشق


در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان
را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.


وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک
خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد
."


پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست
.
غرور گفت: "نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد
."


غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم
."
غم با صدای حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم
."


عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق
را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد."


عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل
قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.


عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: " آن پیرمرد که بود؟
"
علم پاسخ داد: "زمان
"


عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟
"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما برآنها که عشق می‌وزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.



  نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان 1387 ساعت 12:25 ب.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | مطالب مرتبط ( شعر های عاشقانه ) , مطالب مرتبط ( عكسهای عاشقانه ) , |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

عبرت

 

 

نیكی ما به دیگران ازائی ندارد

در زمانهای قدیم پسرك فقیری در شهری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد!

دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد.

پسر با دقت و آهستگی شیر را سر كشید و پس از تشكر گفت : "چقدر باید به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته كه نیكی ما به دیگران ازائی ندارد"پسرك گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم"
 

سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینكه آن دختر جوان كه حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.
 از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دكتر كلی و تیم بزشكی بیمارستانش گردید.
آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دكتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشك گوشه صورتحساب چند كلمه ای نوشت و آنرا درون پاكتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد. چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : "بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است" امضاء. دكتر هوارد كلی !


معمولا ما در زندگی خود بد جوری شیوه ی داد و ستد را پیشه خود کرده ایم و تا چیزی از کسی نگیریم و یا کاری برایمان انجام ندهند در ازائش حاضر به ارائه ی خدمتی نیستیم! البته مطمئنا این تقصیر از جانب هیچكدام از ماها هم نیست! ولی بطور كلی این خصلت خوبی نیست ضمن اینکه با آموزه های دینی ما هم سازگاری ندارد و با فرهنگ و ادب ایــرانی هم در تضاد است.
عشق بورزید تا به شما عشق بورزند ...



  نوشته شده در دوشنبه 6 آبان 1387 ساعت 09:10 ب.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | مطالب مرتبط ( عكسهای عاشقانه ) , |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

عید سعید فطر بر همگی مبارك........

زندگی مثل یه دیكته هست

هی می نویسی و هی پاك می كنی

یه دفعه داد می زنن برگه ها رو بالا بگیرین

نكنه كه اونقدر مشغول نوشتن و پاك كردن باشیم

كه وقت رو از دست بدیم و غافل بشیم از گذر زمان

كه اگه این طور بشه دیگه وقت اضافی واسه جبران بهت نمی دن

پس قدرشو بدون كه از طلا هم با ارزش تره

 

هر روز سر رسید دفترم را ورق می زنم

و روز های بی تو بودن را می شمارم

ای عابر بزرگ

از كوچه های ما هم گذری كن



  نوشته شده در سه شنبه 9 مهر 1387 ساعت 01:09 ق.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | مطالب مرتبط ( عمومی ) , |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

شب نشین .................

          سلام به همه برو بچ روزه دار و با معرفت و عزیز و مهربون دلم

خوب هستین. ان شاالله كه نماز و روزتون قبول درگاه حق.

تو رو خدا می بینین تا چشمامون رو بستیمو باز كردیم نیمه رمضون گذشت

عجب تا یه بار هم چشامون رو رو هم بزاریم رمضون هم تموم شده

خدا كنه وقتی رمضون تموم می شه تازه به این فكر نیفتیم

كه پس ما تو این ماه چیكار كردیم و افسوس بخوریم

                     خدا نكنه كه این جور بشه.

راستش رو بخواین من این پست رو اومدم یه چیزی بگم

         

من 31 همین ماه تولدم هستش ولی همون طور

كه می دونید افتاده تو شبای احیا خوب من ناراحت

نیستم كه این موقع افتاده و نمی تونم

تولد درست حسابی بگیرم. 

چون امسال می خوام یه كادو بگیرم كه تا حالا كسی بهتون نداده

می دونین از كی می خوام بگیرم آره درست حدس زدین

می خوام امسال واسه تولدم از خدا یه كادوی درست حسابی بگیرم

كه قسمت كمتر آدمی می شه ها .

البته اینم بگم كادوی معنوی درسته به چشم نمی یاد ولی ارزشش

هزار برابر كادوهای مادی هستش.

می دونین از خدا شب تولدم چی می خوام:

اول اینكه از ته دلم می خوام كه ظهور امام زمان رو عمرم كفاف بده كه ببینم

( البته اینم در كنارش می خوام كه من درسته جزو 313 نفر نمی تونم باشم

چون خیلی بنده بدی بودم ولی حداقل جزو اونهایی هم كه با شمشیر شون

گردن زده می شن نباشم )

 

بعدش از خدا واسه همه مریض ها شفا می خوام  آخه خدا قسمت هیچ كدومتون

نكنه كه التماس كنین به اون نگهبان جلوی در كه بذاره برین تو و مریضتون

رو واسه چند لحظه ببینین واقعا سخته خدا نصیب هیچ كس نكنه .

 

بعد از اونها واسه همه جوونها می خوام كه  به احترام همین ماه به

راه راست هدایت بشن به هر آرزویی دارن برسن و تو همه مراحل

زندگیشون موفق بشن و هیچ وقت این فكر به ذهنشون خطور نكنه

كه به آخرش رسیدن و ادامه واسشون غیر ممكنه ان شاالله كه واسه

هیچ كدومتون پیش نیاد .

بعدش هم یه خواهش مخصوص از خدا می خوام كه تو

دلمه به كسی نگفتم شرمنده به شمام نمی تونم بگم .

حالا ببینین كادوی تولد من بهتره یا اونهایی كه شما می گیرین البته كه

كادوی من چون تا آخره عمرم با هام می مونه .

خدا ازت ممنونم گرچه هر چقدر بگم كمه

خدایا یه ورق به تقویم زندگی من دوباره اضافه شد نمی دونم این 

 ورق سیاهه یا سفید ولی به حرمت این ماهت خدا خودت یه نظری

 هم به ما كن آخه مگه گناهكارا آدم بدها دل ندارن .خدا جون به حرمت اون

 آدم خوب خوبا هم كه شده به منم كمك كن. دیگه كسی رو ندارم كه التماس كنم

 یعنی كسی ارزش التماس و خواهش رو نداره جز تو .....................

آغاجلارا یازدیم ...آدیوی  یاندیردیلار ...

 بولودلارا یازدیم ... یاغیش اولوب آخدیلار ...

 بو دفعه اوز قلبیمه یازیرام ...

                                                      چون فقط اولوم آدیوی قلبیم دن سیله بولر...

.


  نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور 1387 ساعت 10:09 ق.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | مطالب مرتبط ( عمومی ) , |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

رمضان ماه محبوب....................

رمضان ماه مهمونی ما تو سفره افطاری خدا

عجب مهمونی میشه همه با یه دل پاك

با یه عالمه حرف تو دل كه تا امروز به كسی

 نگفتیمو دوست داریم فقط و فقط با خود صاحب

 مهمونیه بشینیمو صحبت كنیم آخه می گن

 وقتی آدم باهاش درد و دل می كنه به آرامشی

 می رسه كه هیچ دكتر و دوا و درمونی

نمی تونه اون آرامش رو بهت بده.

آره رمضون ماه خدا

رمضون ماه ضیافت خدا

رمضون ماه عشق و راستی و صداقت و مهربونی

رمضون ماه بیرون كردن دشمنی و كینه ها از دل  

رمضون ماه دادن ذكات بدن

راستی من یه بار تو یه كتابی خوندم كه آدم برای

 اینكه واقعا گناهانش رو پاك كنه و توبه كنه باید ذكات

 بدنش رو هم بده یعنی باید اون پوست و گوشتی

 كه بدنش رو گرفته باید اونها رو آب كنه یعنی از بین ببره

 ای خدا تو بندگانت چقدر دوست داری قربونت برم خدا

 كه این ماه رو گذاشتی كه ما ذكات بدنمون رو هم بدیم

 الهی نعلت به كسی كه تو رو نشناسه.

راستی رمضون فقط همین نیست می دونم كه همگی

 می دونین كه طول روزهای تابستون نسبتا طولانی

 هستن تو این روزا وقتی روزه هستیم و بعد از ظهر

می رسه و یواش یواش نزدیك اذان می شیم آدم واقعا

 تشنگی  بهش غلبه می كنه اینجاست كه خدا می خواد

 بگه ای بنده ها ی من ببینن حسین (ع) و یارانش

 تو اون دشت سوزان از بی آبی چی كشیدن واقعا آدم

 وقتی فكر می كنه كه چطور اون بچه های كوچولو

 تو بغل مامانشون در حالی كه آب می خواستن جون

 می دادن اون وقت دیگه تشنگی خودش یادش میره

 چی بگم همگیتون اینا رو می دونستین اینا رو فقط

به خاطره یا آوری برای خودم نوشتم .

خدایا نماز و روزه تمام بندگانت را قبول درگاه خودت فرما.

خدایا همه بندگانت را از این مهمانی بی فیض و بی بهره بدرقه نفرما. 

الله سن توكل

 

 

                            



  نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور 1387 ساعت 11:09 ق.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | مطالب مرتبط ( عمومی ) , |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

می خواستمت ......................

می خواستمت ولی نموندی پیشم

حتی بمونی عاشقت نمی شم

فایده نداره اشك و گریه زاری

             نه خودتو می خوام نه یادگاری

    

 

    برای زندگیت كسی رو انتخاب كن

    كه قلب بزرگی داشته باشه

           تا برای جا گرفتن تو قلبش مجبور نشی

                      خودت رو كوچیك كنی

  



  نوشته شده در جمعه 8 شهریور 1387 ساعت 10:08 ق.ظ توسط خاطره
 
با معرفت بدون یادگاری می خوای بری ( ) | مطالب مرتبط ( عمومی ) , |
لینک ثابت

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by www.yalan-donya.mihanblog.com

ترانه